Ali.maaleki66
-
تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 19:21
از آخرین باری که در اینجا دل نوشته ای قرار دادم، مدت زیادی میگذرد. رفت و آمدم کمتر شده ولی دلبستگی ام به واقعه نگاری نه. به هر شکل، بلاگفا دریچه ی مهمی در یادداشت نویسی های مجازی به شمار می رود، ولی ن
نخستین کتاب ...........
-
تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 19:21
xa0"ارزش" راه حل دغدغه های کودکی من برای حل مشکلات ناشی از بی لیاقتی ها، بی عدالتی ها و بی کفایتی هاست. مدلی که فرآیند هفت ساله آن از " ایده " تا " چاپ" بدون توجه دانشمند عزیز، دکتر کاوه محمد سیر
خلاصه و مختصر و مفيد .............
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 4:12
امروز در همین پست متنی را قرار دادم و بعد احساس کردم حق مطلب ادا نشده است. شاید از مختصر بودنش دلم زده شد. در مطلب قبلی از درگیریهای قلبی ام صحبت کردم. از جنگ بین احساس و منطق و درگیریهایی که دلم را به درد و ذهنم را به خستگی عادت میدادند. نمیدانم ولی هر چه بود بین ندیده و شناخته از یک سو و دیده و نش...
خلاصه و مختصر و مفيد .............
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:11
امروز در همین پست متنی را قرار دادم و بعد احساس کردم حق مطلب ادا نشده است. شاید از مختصر بودنش دلم زده شد. در مطلب قبلی از درگیریهای قلبی ام صحبت کردم. از جنگ بین احساس و منطق و درگیریهایی که دلم را به درد و ذهنم را به خستگی عادت میدادند. نمیدانم ولی هر چه بود بین ندیده و شناخته از یک سو و دیده و نش...
انتخاب سخت
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:11
چند روز پیش کسی پرسید چه میکنید اگر بدانید با گفتن حرفی میتوانید به ۱۰۰ برسید و یا به صفر . و اگر نگویید تا ابد روی عددی بین این دو باقی خواهید ماند ولی هرگز صفر نخواهید بود؟ هرکس جوابی داد . من گفتم به عددی بستگی دارد که روی آن میمانم. بالای ۵۰ یا زیر آن.گفت : فرض کن بالای ۵۰ دیدم هیچ فرقی ندارد. ه...
قصه ها ............
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:11
سکانس پایانی قصه های بنی اعتماد، یک دنیا حرف دارد. طعم شیرین زندگی است. بوی بچه ققنوسی میدهد که تازه از آتش برخاسته است. بوی خوش طراوت نسلی است که دیگر سوخته نیست. گویی پس از بیان سرانجام تمامxa0 قصه های نسل های سوخته انقلابی، بنی اعتماد نسل مرا، نسل تو را پرچمدارxa0شروع زندگی تازه، شروع امید و آغاز...
جشنواره فیلم فجر
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:11
امسال برای نخستین بار شرایط طوری رقم خورد که توانستم به تماشای تعدادی از آثار تولید داخل در جشنواره فیلم فجر بنشینم. تجربه ای که با ناهماهنگی برنامه هایم برای تماشای "چ" وxa0"عصبانی نیستم" ناتمام ماند. با این وجود تجربه یxa0 تماشای قصه ها رخشان بنی اعتماد، رستاخیز درویش، سیزده هومن سیدی، شیار ۱۴۳ نر...
برگشتم ......
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:11
خاطرات سیاه و سفید روزهای کارشناسی ارشد را مرور میکنم. روزهای دغدغه علم و متفاوت زندگی کردن را. روزهایxa0 ممنوعیت تکرار، بیزاری های اجتماعی و همه تلاش ها برای "نو" بودن. آخرین روز بود، من بودم و دوست شماره 2و پیاده روی طولانی از دانشکده صنایع پلی تکنیک تا میدان آزادی......... آن روزها از مشاوران نفت...
حرف یا سخن
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:11
حرف یا سخن حرف ................ مجموعه ای است از کلمات بی محتوا، بدون فکر و گاهی از روی غرور، ...... غرور همان رفتاری که نبودنش اتهام سادگی است و بودنش "سر در ابرها"* ، ....... بودن، فعلی که برای نابودیش به چیزی بیش از یک حرف ساده محتاج نیست، حرفی از همان جنس بی محتوا با نوعی متفاوت از کلمه ...........
کیستم
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:11
چیزی گم نشده است. اشتباه نکن، چیزی را دور هم نریخته ام. که من حافظ اسرار نهانم، چه آنکه تافته ی درونی من است و تو خوب میدانی و "کیستم" میخوانیش، از من جدا نشدنی است. (لااقل تاکنون اینگونه بوده است). می آیی، مینگری و هر روز اکتشافی تازه. و شاید نه، نشود اکتشافش نامید پاک شدن بخشی از گذشته را، که به ح...
تنها
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:11
تنها، کلمه پیچیده ای است، چون به ذات در احوالات یکی است و به فرم، چند نفر را فرا میگیرد. این دغدغه کودکی من بود. بعدها و در نوجوانی، اولین باری که به واقع خود را محصور در این کلمه دیدم، در یک اردوی چند روزه، همسفرم افرادی بودند که شناختی به آنها نداشتم. همان جا بود که حس کردم درد بدی است اسیر موجودی...
شمس لنگرودی
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:11
نیلوفر مردابه ای بودم شاد، تنها در دیار مردگان و فارغ از یکنواخت بودن های دیگران. غافل از مسیر پیش رو، پی تصمیمی ناخواسته که نه، ندانسته..... خم شده ام، سر بر ابرها و کمر بر مرداب. عابرانی که روزگاری دور از من قدم می گذاشتند نکند آخرین مظهر زیبایی مرداب از بین برود، امروز دلسوزانه سقوطم را به تماشا ...
تولد
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 1:02
فکر می کنند تلخ است. تلخ است اینکه بنشینی پشت سفره تک نفره وxa0رو به نور مهتاب، نیمرویی راxa0میل کنیxa0که سرد است، نه اینکه ظاهرش عجیب و غریب شده باشد که بر حسب اتفاق گرم است و لذیذ، که روح و نشاط از آن رخت بربسته باشد. که اگر نشاط داشت .......................... فکر می کنند تلخ است، تلخ است اینکه س...
فاقد عنوان است
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 2:00
چه فرقی است بین احساسات انسانی و رویاهای شهوانی، وقتی هدف از هر دو ازدیاد جمعیت و ادامه نسل بشر باشد؟ جسم را هر برهنگی ای به تسخیر بکشد و روح.... مسخر احساسی دروغین باشد، که به حکم فرار از تنهایی، تا ابد نقاب عشق بر چهره انسانیت بکشد؟ روبرویم نشسته و تلاش می کند، قانعم کند ایفاگر نقش اول مرد، در یکی...
لیاقت
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 2:00
-"نه" صریح ترین پاسخی بود که پس از اذان صبح ذهنش را درگیر خود کرده بود. هرچند غرور مردانه اش نگذاشت بپذیرد و سریع گفت :"گفتم هنوز.... بقیه سوالم را نپرسیده بودم که گفتی "نه". - توی آزمایشگاه یه آقایی هست که تا دیدمش از نظر ذهنی تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم. انگار تو چشماش آینده مشترکمون رو می دیدم...
فاصله
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 2:00
فاصله مان زیاد است.... اولین لحظه را می گویم. همانی که روی نیمکت در انتهای سالن بی انتظار اتفاق خاصی نشسته ام و ناگهان، بی مقدمه از مقابل من عبور می کند. همانجایی که برای لحظه ای، حتی کوتاه تر از پلک به هم زدن،xa0نگاهمان تلاقی می کند،xa0صدای زنگ مشهور دو هفته قبل، جملاتی که گفته بود، و درست ثانیه ای...
سلام.........
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 2:00
سلامxa0 این تنها کلامی است که پس از بیشxa0از ۵ ماه به زبان می آورم.درست وقتی صدای ریتمیک پایین آمدنش از پله ها من را در تنگنای بررسی احتمالات قرار می دهد. نمیدانم قرار است چه کسی را در راه پله ملاقات کنم، ولی صدای ریتمیک مهمترین نشانه ی اوست. اثری که یکتاییش لااقل بین آن چند ده نفری که آن ساعت از عص...
اهمیت
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 1:30
نه، نه اینکه برایم مهم نباشد و یا نه حتی به این معنی که نمی خواهم بنویسم، ................ شاید دست و دلم نمی رود که با نوشتن شرح تمامxa0لحظه های نابیxa0که سبب شده بودند آن روز صبح، هفته خود را با شادمانی آغاز کنم، از لذت آن بکاهم. از لذت نامه ی بی نام و نشان، حدث تو، جستجو های بی حد و حصر، لبخندهای...
قضاوت
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 1:30
بازار قضاوت شدنم گرم شده است. این را آن روزی فهمیدم که مادرم در واپسین روزها قبل از تعویض اتومبیل قدیمی، کنارم نشسته بود و حس می کرد دختری که این روزها بر حسب اتفاق همکار من شده است، ایفاگر نقش های مهمتری در سال های آتی من خواهد بود. xa0 یا حتیxa0جوانی که سال گذشته به شدت مرا احترام می کرد و این اوا...