خاطرات سیاه و سفید روزهای کارشناسی ارشد را مرور میکنم. روزهای دغدغه علم و متفاوت زندگی کردن را. روزهای ممنوعیت تکرار، بیزاری های اجتماعی و همه تلاش ها برای "نو" بودن. آخرین روز بود، من بودم و دوست شماره 2و پیاده روی طولانی از دانشکده صنایع پلی تکنیک تا میدان آزادی......... آن روزها از مشاوران نفتی بود و 4-3 سالی بزرگتر از من،.... دغدغه خانه دار شدن داشت و زندگی مشترک. من سراپای شوق تحصیل بودم و مهاجرت، او آرام تر بود و به دنبال امنیت و استراحت.
آن روز، پس از آزمون سخت برنامه ریزی ریاضی، من مسیرم را به سوی اندیشه های متعالی ام سوق دادم و........ تا چند روز پیش ......... . در پازل فکری جوان مغرور آن روزها، چنین فردی جایگاهی نداشت. او قطعه ای بود که اشتباهی پای به آن پازل گذاشته بود. قطعه ای که در زمین خاکی سیر می کرد و راه پریدن به افلاک را نمی دانست. پس ........ تمام شد.
........... 3 سال می گذرد. این روزها دیگر کسی برای پیاده روی کنارم نیست. مسیرم به آزادی ختم نمی شود همانگونه که سرآغازش دانشگاه نبوده است. من هستم و من ..... به عقب که نگاه میکنم، پشت سرم سنگ فرشی است خاکی از روزهای کاری. و شاید امروز من در پازل فکری جوان مغرور این روزها، قطعه ای باشم اشتباهی........ که باید کنارش گذاشت. که ضامن رشد و تعالی نیست......
.
.
هفته پیش تماس گرفت. دغدغه دکتری داشت و مهاجرت، و بهانه اش نیمه ای بود که 2 سال است دیگر گمشده نیست و پیدا شدنش تابلوی راهنمای او به سمت مسیری شده است که از من میگذشت.............. و نمی دانست امروز من دیروز اوست ... او دغدغه منِ دیروز داشت و من دغدغه دیروز او. مرا قضاوت می کرد و من ...... بیزار از منی که روی کاغذ -شاید- موفق است و رو در روی دغدغه دیروز او، حتی........ خالی از توانایی خواستن.....
........ 3 سال می گذرد، و آن جوان دیروز خوب میداند، هرچقدر هم "نو" باشد و سرشار از دغدغه های متعالی، اتفاقات زندگی یکسانند. هرچند انتخاب ها یکسان نباشند. و شاید .......... انتخاب تنها سلاح باشد برای تلخ و دلهره آور نبودن اتفاقات .... شاید.
برچسب: برگشتم,
نویسنده: ماهان کریمی