تنها، کلمه پیچیده ای است، چون به ذات در احوالات یکی است و به فرم، چند نفر را فرا میگیرد. این دغدغه کودکی من بود. بعدها و در نوجوانی، اولین باری که به واقع خود را محصور در این کلمه دیدم، در یک اردوی چند روزه، همسفرم افرادی بودند که شناختی به آنها نداشتم. همان جا بود که حس کردم درد بدی است اسیر موجودی باشی که حتی گوشی برای شنیدن شکوایه هایت ندارد. آری، موجود. تنهایی معنای کامل نبودن است و دردناک ترین بودنی است که انسان می تواند تجربه کند.
ولی وقتی معنای واقعی اسارات پدیدار شد، اینجا شد محفلی از سخنانی که هیچگاه نخواستم کسی بداند و ...... بی خیال شاخ و برگهای ماجرا. از آن زمان، من همچون ساحری زبردست، راز این کلمه را یافته بودم و همین سبب شد تا به تنهایی ایم احترام بگذارم دوستش بدارم و از اسارتهای گاه و بیگاهش صیقلی بسازم برای تراش سنگ روح خویش. صیقلی که همین چندی پیش، به پاس یافتن یک همراه و همگام نو، مهمان کوله ام کردم و دست دردست او، مسیر را پیش گرفتم. عزت همراه من به قدری جذاب و پر کشش بود که وقتی تنهایی ام را به سخره گرفت و صیقل جانم را ثقیل خواند، همان میانه های مسیر، یکجا ایستادم و قید سالها اندیشه ام را با خاک کردنش زدم و هم مسیر راهی شدم که تنها علتش همسفرم بود. چه ساعتها و چه روزها که حتی فکر کردم میتوانم نام این کنج خلوت دلم را کیستیم بنهم، و چه ساعتها فرار از خویشتن خویش. اما....... چند روز قبل همسفرم شربت کلامی بر من نوشاند که تلخ بود، و چون زهری که از خوردنش جگرت اتش میگیرد و به خود میپیچی و پشت میکنی تا بیرون بریزیش، سوختم و پشت کردم، پشت کردم و در مسیر پشت سر تمام التیام وجودم را در انچه دیدم که خاک شده بود، به دستان من، تکه ای از جانم زیر خاک میپوسید و من اسیر خوش گذرانی بودم، غافل از آنکه در طالع من، هرگز خوشی را ننوشته بوده اند. پس همه مسیر را دوان دوان برگشتم و این صیقل ارمیده درون خاک را نظاره کردم. چون .... هیچ کس و هیچ چیز جای تنهایی ادم را نمی گیرد. و اصولا تنهایی یک موضوع شخصی است، حتی اگر ثقیل باشد و درکش ناممکن،. هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند جانشینش باشد.
امروز به من واقعی تنهاییم را به آغوش کشیدم، درست همان وقت دیدم که حتی ارزش وقت گذاشتن برای غیرت نیز موجود نیست.
امروز تنهاترم، بالای سر جسم مدفون شده صیقل خورده روحی که تنهاییش را بیشتر از قبل باور دارد.......... تنهایی اش در مسیر پیش رو را، حتی اگر این مسیر بخش کوچکی از زندگی اش باشد. امروز ساکتم با همان علاقه وافر به سکوت و تنهایی. با همان روحیه فرار از جمع. امروز به خواست خویش در زندان تنهایی میخزم، چون هیچ جا امن تر از این اسارت نیست. که اسارت بهترین مامن است در برابر آنهایی که حساسیتت رویشان، زجرشان می دهد و دوست دارند خوشی هایشان بدون تو باشد چون تو خوش بودن را بلد نیستی.
برچسب: تنها,
نویسنده: ماهان کریمی