من در جنگ بوده ام. اصلا شاید ...... من فرزند جنگم، سرشت مرا در سالهای آخر جنگ گذاشتند و سرنوشتم را با جنگ پیوند زده اند. ولی توانایی شکست ........ نه هرگز نداشته ام. نونهالی ام در جنگ و قحطی های بعد جنگ بود، کودکی ام در قحطی باور بود و جنگ توانایی، نوجوانی ام در جنگ قدرت بود و قطحی محبت، جوانی ام به قحطی عشق گذشت و جنگ جاودانگی و ....... امروز واپسین روزهای جوانی ام را در قحطی اندیشه سپری میکنم و جنگی درونی بین عشق و منطق.
من سرباز جنگ های شکست خورده و پیروز شده ام. سربازی که هنوز زنده است و دغدغه هایش زنده نگه داشته اند او را. سربازی که در جنگ جدید، نه اجازه نوشتن داشت، نه خواندن، نه سخن گفتن و نه حتی باور داشتن. سربازی تنها که اینبار تمام جنگهایش، همپیمان شده و خود را در لباسی جدید در برابرش قرار داده اند.
سربازی که با امید موفقیت و پیروزی، به مسیر آتیه قدم گذاشت و سعی کرد فراموش کند تلخ ترین شکست های گذشته را. ولی امروز توان ایستادن در برابر هجمه قدرت ها را ندارد:
خلاصه بهاری دیگر
بی حضور تو
از راه می رسد،...
و آن چه که زیبا نیست زندگی نیست
روزگار است،
گل نیلوفر مردابه ی این جهانیم
و به نیلوفر بودن خود شادمانیم،
سقفی دارد شادکامی
کف ناکامی ناپدید است.
هر رودخانه ای به دریاچه ی خود فرو می ریزد
به حسرت زنده رود زنده نمی شود رود
نمی شود آب را تا کرد و به رودخانه ی دیگری ریخت
به رود بودن خود شادمان می توان بود.
بهار، بهار است، و بر سر سبز کردن شاخه ها نیست
برف، برف است، هوای شکستن شاخه های درخت را ندارد
برگ را، به تمنا، نمی شود از ریزش باز داشت (اما میتوان به حکمتش ایمان داشت)
با فصل های سال همسفر شو،
سقفی دارد بهار
کف یخبندان ها ناپدید است.
دستی برای نوازش و
زانویی برای رسیدن اگر مانده است
با خود مهربان باش،
اگرچه تو نیز دروغی می گویی گاهی مثل من
دروغت را چون قندی در دهان گسم آب می کنم
با خود مهربان باش.
نبودم اگر نبودی،
دروغ تو را
خار تشنه ی کاکتوسی می بینم
که پرندگان مهیب را دور می کند
به پرنده ی کوچک پناه می دهد،
سقف دارد راستی
کف ناراستی ناپدید است،
ای ماه شقه شقه صبور باش!
چه ها که ندیده ئی
چه ها که نخواهی شنید
ما التیام زخم های تو را بر سینه ی مجروحت باز می شناسیم
ماه لکه لکه!
مثل حبابی بر دریا بدرخش و
با آسمان خالی خود شادمان باش،
جشنواره ی آب است زندگی
چراغانی رودها که به دریاها می رسند
زخم خورده ی بادها، زورق ها، صخره ها
سقفی دارد روشنی
کرانه ی تاریکی ناپدید است.
اندیشه مکن که بهار است و تو نرگس و سوسن نیستی
به حسرت زنده رود زنده نمی شود رود،
خاکت را زیر و رو کن
ریشه و آبی مباد که نمانده باشد،
سقفی دارد زندگی
کف نیستی ناپدید است،
به رنگ و بوی تو خود شادمان می توان بود،
گل نیلوفر مردابه ی این جهانیم
و به نیلوفر بودن خود شادمانیم
پ.ن: غریبه ی آشنا، اگر مرگ مرا در این منجلاب نظاره کردی، اینبار سکوتت را بشکن و برای تاریخ فریاد کن، " مردی تنها بود که سه بار ضربه خورد : اول در برابر باور خانواده، دوم در برابر باور رویا، سوم در مقابل معشوق
پس از ضربه اول مردانه ایستاد و جنگید، پس از ضربه دوم با صورت به زمین خورد و بی رمق تلاش کرد سر از خاک بردارد، سر برداشت و به امید یاری دست به سوی عشق دراز کرد، غافل از اینکه عشق بی رحم ترین شکنجه گر تاریخ است. ضرب آخر را عشق نواخت و مرد برای همیشه دست از جنگ کشید. و این بود سرنوشت "ایکار" ای که میخواست آخرین سلحشور جاوید باشد.
برچسب: لنگرودی,
نویسنده: ماهان کریمی