خرید بک لینک
-"نه"

صریح ترین پاسخی بود که پس از اذان صبح ذهنش را درگیر خود کرده بود. هرچند غرور مردانه اش نگذاشت بپذیرد و سریع گفت :"گفتم هنوز.... بقیه سوالم را نپرسیده بودم که گفتی "نه".

- توی آزمایشگاه یه آقایی هست که تا دیدمش از نظر ذهنی تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم. انگار تو چشماش آینده مشترکمون رو می دیدم. تو چرا دست بردار نیستی. چرا هنوز منتظری؟

تازه می فهمد که در آزمایشگاه مشغول به کار شده ولی آنقدرها مهم نیست وقتی پای یک مرد در میان باشد. خودش را سرگرم کار دیگر نشان داد و گفت : مهم نیست. این انتظار اذیتم نمی کنه. چرا برای تو مهمه؟ همینکه مرد زندگیت رو پیدا کردی خوشحالم.

خیلی آروم و زیر لب گفت: آخه تو هم زندگی داری دیگه. نمیشه همینجوری که. بالاخره یه زمانی یه فکری بوده.

همیشه فکر می کردم به اینجای داستان که برسد، همینجا که بداند پیوندی، حتی برای لحظه ای، بین آنها نبوده است، نابود میشود. ولی، همان یک جمله، همانی که "یه فکری" بُلدترین کلمه آن است، دلیل ادامه دار شدن مسیر زندگی اش شده بود. دیگر نمیخواست نظاره گر روایتی باشد، که از دور تماشا میکرد و بین او بود و دلیل همه تنهایی هایش. انگار دیگر رویا نبود. خواب نبود. وسط ماجرا بود. پوسخندی زد که شاید تلخ نشان می داد، ولی به واقع شیرین بود. گفت:

- منتظر می مونم، شنیدم گفتی بالاخره یه زمانی یه فکری بوده.

و بعد ماجرا شد گفتن تمام حرفهای نگفته ای که تا پیش از این چشمهایش آنها را حرف میزدند..

چشمانش را باز می کند و اولین چیزی که میشنود، اهمیت ازدواج است. اینکه جوان ایرانی باید ازدواج کند. عشق از این سرزمین رخت بر بسته است. و ...... با خود می گوید، چه می داند این مرد فیلمساز، چه می داند از عشقی که مویرگهای مرا هر روز به صلاخ خانه زندگی می برد و تا شب با صدای پاره شدن رگ هایی که به مراتب قوی تر و مستحکم تر بوده اند، شکنجه شان می دهد.

می دانی دختر رویاهای من، هنوز دو هفته نشده است، که فکر می کردم، خداوند نشانم داده است که تو لیاقت این غرور لعنتی را نداری. همین حالا که به همت این سطرها دیالوگها را بازگو میکنم، به یاد دارم زنگ صدایی که دیوار ساختگی ام از تو را مورد حمله قرار داد وقتی گفت تو را دیده که در مقابل دوستانت فریاد کرده ای که فلانی و من ............... و با سلاح تمسخر و به پشتوانه گروهی از مردم، هجوم آورده ای به شخصی ترین حریم زندگی من. همان روز بود که گفتم باید این مسیر تمام شود،.................و خوب میدانی که باز هم نشد............ نشد که تصمیم گرفتم به جهاد با تک تک این مویرگها رفته و خودم قاتل اندیشه باطلی شوم که به درستی باور داشت دختری را یافته که کامل ترین همراه در مسیر آرزوهایش است. تا دیشب فرا رسید. بعد از اذان صبح. بعد اقامه نماز. همان که می گویند غلط است و تعبیر ندارد. همانی که تو در کنارم ایستاده بودی و وقتی من سرم را بالا گرفتم و پرسیدم: "...... هنوز" کلامم را قطع کردی و گفتی : "نه".

و دلم می لرزد وقتی نمیفهمم کدامش تعبیر ندارد. اینکه "یک زمانی یک فکری بوده" یا "توی آزمایشگاه یه آقایی هست"، نمیفهمم و مثل همیشه .....................

بازی روزگار است و جبر و شاید، اختیار.....

برچسب: لیاقت,لیاقت به انگلیسی,لیاقت میخواهد,لیاقت عشق,لیاقت علی خان,لیاقت نداشتی,لیاقت منو نداشتی,لیاقت دوست داشتن,لیاقت نداشتن,لیاقت داشتن, نویسنده: ماهان کریمی تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 2:00

صفحه بندی