در مطلب قبلی از درگیریهای قلبی ام صحبت کردم. از جنگ بین احساس و منطق و درگیریهایی که دلم را به درد و ذهنم را به خستگی عادت میدادند. نمیدانم ولی هر چه بود بین ندیده و شناخته از یک سو و دیده و نشناخته از سوی دیگر ، دوراهی های مهمی را تجربه کردم :
۱- گاهی در انتخاب یک مسیر باید توجه کرد که احساس یکبار رخ میدهد و عقل حکم نمیکند برای یک تصمیم احساسی ، حس پشیمانی کنی.
۲- ارادت من به یک شخص و اعتماد به مسیری سرشار از شادی باید سبب میشد در مقابل یک فرد که از سطح دانش او بی اطلاع بودم اظهار ضعف میکردم و مهر تایید به سخنانش میزدم تا به لحاظ مالی ، کوتاه مدتی فوق العاده را برای خودم میساختم. اینجا بحث مهمتر بود. از طرفی احساس ارادت بود و از طرفی حکم عقل. .... باز هم عقل را در انتخاب کردم.
۳- در نقطه مقابل میتوانستم به جای عمل به حس ارادت کنار فردی باشم که شنیده ها خبر از تجربه های گران بها در کنار او میداد ولی هیچ شناختی از او نداشتم و تمام دیدگاه هایم نسبت به او به همان یکی دو دیدار اولیه ختم میشد. احساس میگفت این فرد درگیر یک پروژه پیچیده و سرشار از ناهماهنگی هاست و بودن در کنار او به مثابه بودن در میدان جنگی است که سرانجام کارزارش معلوم نیست.
۳- فکر کردم، نه برای اولین بار که برای هزارمین بار در زندگی ام، که اگر این اتفاق مشابه در زندگی شخصی و روابط عاطفی رخ دهد چه خواهم کرد؟ تا آن روز .............
راستی شما در این شرایط چه میکنید؟ آیا مثل من گام بر میدارید
پ.ن : توجه کنید که در موارد ذکر شده احساس و عقل چه قدر در هم تنیده اند.